تمبر یادبود پدر و پسرکمتر کسی را می توان یافت که با کتاب مصور «قصه های من و بابام» مواجه شود و تصاویر زیبا و به یاد ماندنی آن، در ذهنش ثبت نشود. «قصه های من و بابام»، کتاب مصوری است که شخصیت محوری همه تصاویر و داستان هایش پسر کوچولوی تخسی به اسم کریستیان و پدر مهربان و سیبلویش است. این کتاب، که یگانه اثر اریش ازر، کاریکاتوریست شهیر آلمانی است، بارها در سراسر جهان و کشور عزیزمان ایران به چاپ رسیده است که مرحوم ایرج جهانشاهی برای هر مجموعه تصویر، داستانی نوشته است و آن را به همراه این شرح ها به چاپ رسانیده است.

آنچه می خوانیم بیوگرافی است از اریش ازر:
اریش ازر، در ۱۸ مارس ۱۹۰۳، در «فگت لند» متولد گردید. خانواده اش در سال ۱۹۰۷ به «پلائون» نقل مکان نمودند. وی در سن ۱۷ سالگی علی رغم مخالفت های خانواده، به لایپ زیش رفت و از سال ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۶ در «آکادمی هنرهای گرافیکی و صنعت چاپ» تحصیل کرد. تلاش برای امرار معاش، وی را به سوی طراحی بروشورهای تبلیغی و پلاکارت، سوق داد. در همین اثنا، اریش کنائف، سردبیر یکی از روزنامه های پلائون، زمینه همکاری وی را با مطبوعات فراهم نمود و ازر به عرصه مطبوعات وارد شد. در سال ۱۹۲۳، ازر، با «اریش کست نر» نویسنده شهیر آلمانی آشنا شد که بعدها به سردبیری بخش پاورقی روزنامه نوین لایپ ریش درآمد. به این ترتیب رابطه دوستانه این سه «اریش» شکل گرفت. این سه، بار دیگر در برلین در کنار هم قرار گرفتند: «کست نر» به عنوان ژرنالیست و نویسنده، شهرت خاصی یافت، کنائف همکاری خود را با انجمن ناشرین «گوتن برگ» آغاز نمود و ازر هم، فعالیت های خود را به عنوان مسئول کتاب های مصور و کاریکاتوریست آغاز کرد. از جمله کارهای وی می توان به تصویرگری مجموعه کتاب داستان های کست نر و طراحی کاریکاتور برای دموکرات های اجتماعی پیش رو اشاره کرد. تیزبینی و نکته سنجی مشهود در آثار وی که به نوعی در مخالفت با نازیسم بود نهایتاً منجر به ممنوع شدن آثار وی، در سال ۱۹۳۴ شد. ازر و کست نر در سال ۱۹۲۹، با هم به پاریس مسافرت کردند، یکسال بعد هم، به مسکو و لنین گراد سفر کردند. در طی همین سفرها بود که ازر به شدت از کمونیست بیزار شد. وی در همین سال با «ماریگارد»، همکلاسی سابقش ازدواج کرد، یکسال بعد صاحب پسری به اسم «کریستیان» شدند.

با قدرت گرفتن هیتلر در سال ۱۹۳۳، شرایط دشواری برای ازر و همکارانش ایجاد شد. آثار بعضی از نویسندگان از جمله کست نر (با تصویرگری ازر) سوزانده شد. کنائف در زندان سیاسی بازداشت شد و ازر از کار منع شد. به این ترتیب زندگی شان تنها با حقوق مختصر همسرش، می چرخید، این روند تا پایان آن سال ادامه پیدا کرد تا اینکه انتشاراتی «اول اشتاین» وابسته به مجله برلین از «ازر» و چندین نقاش دیگر دعوت به عمل آورد. هدف آنها خلق یک مجموعه تصویری، با طرحی ثابت بود، چیزی که بتواند همچون میکی موس (در آمریکا)، از محبوبیت خاصی برخوردار شود و این گونه بود که مجموعه تصویری «قصه های من و بابام» خلق شد. این انتشاراتی توانست برای ازر، به عنوان نقاشی غیرسیاسی، اجازه کار بگیرد، مشروط بر اینکه وی از اسم واقعی خود استفاده نکند. به این ترتیب، ازر، نام مستعار «ا ، ا، پلائون» که به معنای «اریش ازر از پلائون» بود را برگزید. از دسامبر ۱۹۳۴ تا دسامبر ۱۹۳۷ هر هفته فقط یک داستان تصویری از «قصه های من و بابام» به چاپ رسید که با اقبال عمومی روبرو شد. در سال ۱۹۳۵، انتشاراتی «اول اشتاین» اولین مجموعه تصویری «قصه های من و بابام» که مشتمل بر ۵۰ داستان می شد، به چاپ رسانید که تا آغاز جنگ جهانی به ۰۰۰/۹۰ نسخه رسید. در سال های ۱۹۳۶ و ۱۹۳۸ دو جلد دیگر از این مجموعه به چاپ رسید. درآمدی که ازر در طول این سال ها کسب می کرد. به اندازه ای بود که توانست از عهده تهیه ماشین و خرید خانه ای ویلایی در «ویلمز درف» برلین برآید. با اتمام این مجموعه، ازر، همچنان به عنوان یک هنرمند غیرسیاسی به فعالیت خود ادامه داد و اگر چه دلخوشی چندانی در آلمان نداشت، از مهاجرت امتناع ورزید. در سال ۱۹۴۰، همکاری خود را با هفته نامه «رایش» آغاز کرد. در همین سال، به خاطر کاریکاتورهایی که در مخالفت با گشتاپو کشیده بود و هیتلر را به سخره گرفته بود زندانی شد. کنائف نیز در همین سال به علت فعالیت های سیاسی اش بازداشت بود. محاکمه آنها را به مدت ۴ سال، به تعویق انداختند. در سال ۱۹۴۴، ازر در زندان درگذشت. کنائف، اعدام شد.

پدر و پسرگوشه ای از خاطرات کریستیان، (پسر واقعی ازر) را درباره پدرش می خوانیم:
«از من خواسته اند تا از پدرم صحبت کنم، در واقع تا آنجایی که به یاد می آورم، خاطراتی که در گذر سال ها تا حدی رنگ باخته اند. من ۱۳ ساله بودم که پدرم فوت کرد و این درست زمانی بود که در کلینیک کودکان بستری بودم. تازه یک ماه بعد، فهمیدم که پدرم فوت کرده است.در سال های اولیه جنگ، من به مدت طولانی در یک آسایشگاه کودکان در «آلگوی» به سر بردم و به ندرت پدرم را می دیدم، براین اساس خاطرات من از پدرم، مربوط به ۸ سال اولیه عمرم است که در برلین به سر می بردیم.

پدرم، مردی بسیار مهربان و خوش قلب بود و در بسیاری موارد به شدت ساده بود و روحیه ای لطیف و بچگانه داشت. او مردی خانواده دوست بود و این را همیشه می شد حس کرد. یکی از داستان های تصویری مجموعه «قصه های من و بابام»، «بابای خوب من» نام داشت. داستان از این قرار بود که پدر و پسر، روزی به کنار دریا می روند و مشغول پرتاب سنگ در آب می شوندو با هم مسابقه می دهند و بازی می کنند. این قدر به بازی ادامه می دهند که وقتی هوا رو به تاریکی می رود، دیگر سنگی باقی نمی ماند. پدر برای اینکه پسرش را خوشحال کند، تمام طول شب با گاری دستی سنگ به کنار دریا می آورد تا پسرش بتواند دوباره بازی کند. این داستان که البته حقیقت هم دارد، به بهترین شکل رفتاری را که پدرم با من داشت، به تصویر می کشد.

زنده ترین خاطرات من به تجربه های کوچکی برمی گردد که روزانه در خانه اتفاق می افتاد. از آنجایی که پدرم برخلاف پدر هم کلاسی هایم، در خانه کار می کرد، ما هر روز با هم ناهار می خوردیم. بعد از خوردن ناهار، پدرم به طرف در بالکن گوشه ناهارخوری می رفت، کش و قوسی به خود می داد و می گفت: «حالا دیگر وقت چرت بعدازظهره». وقتی از خواب بیدار می شدیم قهوه و شیرینی ای که مادرم خودش پخته بود می خوردیم. بعد، پدر، دوباره به اتاق کارش بازمی گشت، هیچ کس حق نداشت مزاحمش بشود. بخصوص دوشنبه ها، یعنی روزی که پدر طرح اولیه داستان جدیدی از مجموعه «قصه های من و بابام» را آماده می کرد، طرحی که پنجشنبه ها در روزنامه برلین به چاپ می رسید…»

منبع: مگ ایران به نقل از روزنامه‌ی کیهان